آموزنده
عميق ترين كلمه "عشق" است به آن ارج بنه....... بي رحم ترين كلمه "تنفر " است از بين ببرش
سركش ترين كلمه" تنفر" است با آن بازي نكن.......... خودخواهانه ترين كلمه " من " است از آن حذر كن
ناپايدارترين كلمه " خشم" است آن را فرو ببر
عميق ترين كلمه "عشق" است به آن ارج بنه....... بي رحم ترين كلمه "تنفر " است از بين ببرش
سركش ترين كلمه" تنفر" است با آن بازي نكن.......... خودخواهانه ترين كلمه " من " است از آن حذر كن
ناپايدارترين كلمه " خشم" است آن را فرو ببر
کلاغي قالب پنيري ديد ....... به دهان گرفت و زود پريد......... بر درختي نشست
در راهي...........که از آن مي گذشت روباهي..........روباه مي ياد پاي درخت
مي گه:چطوري جيگر؟.......جيگرتو بخورم خام خام.............چه سري چه دمي
ايول بابا اخر سر و دمي تو به مولا...............نيست بالاتر از مشکي رنگی
مشکي رنگ عشقه...........يه دهن برامون آواز بخون بينيم.........
کلاغ پنيرو گذاشت زير بالش و گفت: انرزي هسته اي حق مسلم ماست
يك طوطي با يك قورباغه ازدواج مي كند اسم بچه شون را مي ذارن قوطي
---------------------------------------------------------------------
تركه ميره بهشت زهرا _ گل گيرش نمياد كمپوت ميبره.
---------------------------------------------------------------------
يك روز يك معلمه به شاگردش مي گويد:(بااي يك جمله بساز)شاگرد مگويد:(اي يارم بيا دلدارم بيا)معلم مي گويد:(حلا صفرت ميدم بر ننتو بيار
---------------------------------------------------------------------
يه روز يه تركه سمند مي خره بعد سه نفر را سوار مي كنه
بعد از مدتي نفر اولي مي گه آقالطفامراپياده كنيد راننده ميگه سمندداري ميگه نه راننده ميگه پس بشين سر جات. با دومي نيزهمين سوال وپرسش را انجام ميده درنتيجه نفر آخري فكري ميكه كه چه بگه وقتي به راننده مي گه پياده ميشم راننده ميپرسه سمند داري ميگه دارم راننده ميگه پس قربونت بگوترمزش كجاست
---------------------------------------------------------------------
يه تركه را مي خواستن اعدام كنند ميگن آخرين آرزوتو بگو ميگه حرفي ندارم وقتي ميبرنش بالاي دار دست و پا ميزنه داد ميزنه حرف دارم ميگن حرفتو بزن ميگه داشتم خفه ميشدم بابا!
---------------------------------------------------------------------
يك روز يك هزار پا را به عروسي دعوت مي كنند تا وقتي بند كفشهاش بازمي كنه عروسي تموم ميشه .
---------------------------------------------------------------------
پسر : دوستت دارم / دختر : خفه شو / پسر : عاشقتم / دختر : خفه شو / پسر : زنم ميشي / دختر : جدي ميگي / پسر : خفه شو
---------------------------------------------------------------------
چوپان دروغگو مي ميره شب اول قبرش وقتي ازش مي پرسن اسمت چيه مي گه دهقان فداكار
---------------------------------------------------------------------
يك روز به لر مي گن بهترين ارزوت چيه:
ميگه يك ماشين سيمان را به تنهايي خالي كنم
---------------------------------------------------------------------
يه پسته با موز دعواشون ميشه . موزه به پسته ميگه که چيه هميشه نيشت بازه پسته ميگه از تو که بهتره براي 200 تومان جلوي همه شلوارتو در مياري
---------------------------------------------------------------------
يك مورچه عاشق مورچه ئ همسايشون ميشه بعد از 2 هفته ميفهمه چائي خشك بوده...
---------------------------------------------------------------------
توي كتاب خواندم سيگار بده نكشيدم .توي كتاب خواندم مشروب بده نخوردم.توي كتاب خواندم دوست دختر بده ديگه كتاب نخوندم
---------------------------------------------------------------------
تركه ميگه عجیبه!ميگن چي عجیبه؟ميگه صد هزار تا تماشاگر و 22تا بازيكن و 3 تا داور!ميگن خوب اين چيش عجيبه؟ميگه گنجشكه همه رو ول كرده ريده رو من
---------------------------------------------------------------------
يه تركه ميره عروسي جو ميگيردش به عروس شماره تلفن ميده
---------------------------------------------------------------------
يه روز يه خودكار قرمز باباش ميميره تا يه هفته سياه مي نويسه
--------------------------------------------------------------------
به يه تركه ميگن خيلي آقايي ميگه ما بيشتر
--------------------------------------------------------------------
يك روز همدانيه ميره تلويزيون روشن مي كنه مي بينه همه
شبكها دارن فيلم كردی نشون مي ده ميره بالای پشت بوم مي بينه روي آنتن شلوار كوردي انداختن
.-------------------------------------------------------------------
عنكبوت قرص اكس مي خوره فرش مي بافه
---------------------------------------------------------------------
يه روز به ترك ميگن چرا قرصاتو دير مي خوري مگه مي خوام ميكروب ها رو قافلگير كنم
---------------------------------------------------------------------
يه روز دختره و پسره داشتن تو خيابون قدم ميزدن دختره بر ميگرده به دوست پسرش ميگه : دوست داري اونجائي رو كه ديروز آمپول زدم رو نشونت بدم ؟؟ پسره همچين با هول ميگه آره آره .. دختره ميگه : اون ساختمون روبرواي طبقه دوم
---------------------------------------------------------------------
به يه ترک ميگن :چرا ترک شدی؟ ميگه :سرطان که نگرفتم خوب ميشم
---------------------------------------------------------------------
يه روز از يه نفر مي پرسندفرق حادثه بافاجعه چيه؟ميگه فرض كن مادرزنت كنار حوض نشسته باشه وتو اون رو توي حوض بندازي اين ميشه حادثه اما واي به حال اون روزي كه مادرزنت شنا بلدباشه وبيرون بياداين ميشه فاجعه
---------------------------------------------------------------------
يه روز به يه لاكپشت ميگن دروغ بگو میگه دويدم و دويدم
---------------------------------------------------------------------
به خروسه زن نميدن ميره گاليلابلانكا ميخره
---------------------------------------------------------------------
طبق قانون ششم نيوتون وقتي رفتي دستشوئي منتظر جاذبه زمين نباش زور بزن
---------------------------------------------------------------------
يه تركه ميره دكتر ميگه:آقاي دكتر من شبها همش خواب ميبينم كه دارم با خرها فوتبال بازي ميكنم دكتر ميگه خوب حالا يه قرصي بهت ميدم تا ديگه خواب نبيني .تركه ميگه ازكي بايد شروع كنم .دكتره ميگه امشب. تركه ميگه نميشه از فردا شب شروع كنم .دكتره ميگه واسه چي؟ تركه ميگه آخه امشب فيناله!
---------------------------------------------------------------------
قدر اشکهایتان را بدانید ...
دخترك شيرين زبانم جلو چشمان گريانمان داشت پرپر مي شد. هيچ كاري از دستمان ساخته نبود تا اينكه ...
كاش آن روز صبح هيچگاه نمي رسيد. از خواب كه بلند شديم، شوهرم به اداره رفت و من هم مشغول كارهاي خانه شدم.
دختركم هنوز توي رختخوابش بود . بساط صبحانه اش را آماده كردم و به سراغش رفتم . از خواب بيدار شد اما برخلاف هر روز هيچ حركتي نكرد، در آستانه در اتاقش ايستادم و صدايش كردم:
- عزيزم، پاشو بيا صبحانه بخور!
روي تختش تكان خورد، اما باز هم از تختش پايين نيامد . به طرفش رفتم . گمان كردم مي خواهد خودش را برايم لوس كند، دستش را گرفتم و به طرف پايين تخت كشاندمش، اما او باز هم هيچ حركتي نكرد . حوصله ام داشت سر مي رفت .
او را در آغوش كشيدم و از تخت پايين آ وردم و گذاشتمش كف اتاق، اما او نتوانست روي زمين بايستد و نقش زمين شد .
دستش را گرفتم و بلندش كردم، اما باز هم نتوانست روي پاي خودش بايستد . نگران شدم . در مقابلش نشستم . او را از زمين
بلند كردم و وادارش كردم كه روي زمين بايستد اما باز هم به زمين خورد. عصباني شدم. بر سرش فرياد كشيدم:
چرا روي پاهات نمي ايستي؟ خودتو لوس نكن !
دختركم گريه اش گرفت و با همان لحن شيرين و گريه آلودش گفت:
نمي تونم مامان جون، نميشه.
باورم نمي شد كه پاي لوس بازي در كار نيست . با كف دستم به پاهايش زدم اما او اصلا حس نكرد . سوزني آوردم و سر سوزن را به
ما هيچه پايش فرو كردم اما انگار نه انگار كه آن پاها مال دخترك شيرين زبان من است كه مي خواهد سال ديگر به مدرسه برود و بشود دانش آموز كلاس اول ابتدايي . او را به آغوش كشيدم .
اشكهايم موهاي طلايي اش را خيس كرد. نمي دانستم چه اتفاقي افتاده. سرگردان و حيران بودم. تكليفم را نمي فهميدم.
دستپاچه شده بودم . به در و ديواراتاق نگاه مي كردم. به يكباره تلفنمان زنگ زد . گوشي را برداشتم . كسي پشت خط نبود،
اما اين زنگ تلفن يك فايده داشت وآن هم اينكه توانست مرا از بلا تكليفي نجات دهد و يادم بياورد كه موضوع را با تلفن به شوهرم اطلاع بدهم . شماره تلفن محل كار همسرم را گرفتم . گوشي را
خودش برداشت . آنچه را كه اتفاق افتاده بود بازگو كرد م، او هم نگران شد . قرار گذاشتيم كه من دختركمان را آماده كنم و او هم به سرعت خودش را به دقايقي بيشتر نگذشته بود كه صداي بوق ماشين همسرم ما را به كوچه فراخواند.
گريان ونالان، دختركم رابه آغوش كشيدم و خودم را انداختم توي ماشين . شوهرم بيشتر از من ترسيده بود . صداي نفسهايش را مي شنيدم. خودمان را رسانديم به اولين بيمارستان . در طول راه از شدت ترس هيچ حرفي ميانمان رد وبدل نشد.
به بيمارستان كه رسيديم معاينه مقدماتي صورت گرفت و بعد هم طبابتها و آزمايشهاي گوناگون و آنچه بعد از سه روز تحمل سخت ترين و تلخ ترين لحظه ها نصيبمان شد اين بود كه تنها فرزند ما از كمر به پايين دچار اختلال حركتي شده و اميدي به بهبود ي اش نيست.
به همين سادگي دختركمان فلج شد و تمامي آرزوهايي را كه برايش داشتيم نقش برآب كرد.
كار من فقط سوختن و ساختن بود، اما شوهرم از پا ننشت و از كارش و تمام اسباب و اثاثيه زندگيمان دست شست ،
خانه مان را فروخت ، خودش را از كار باز خريد كرد، ماشينش را با قيمتي پايين به برادرش سپرد و وقتي كه قيد و بندهاي زندگي را زد و پولها را به دلار تبديل كرد ، روانه اروپا شديم . دختركمان را به چند پزشك معروف اروپا نشان داديم.
معاينات اساسي روي او انجام گرفت اما ... نه! هيچ كس اميدي به بهبودي دلبند زندگي ما نداشت . دست از پا درازتر به ايران بازگشتيم. نه خان ه اي داشتيم و نه درآمدي. پدر همسرم پناهمان داد و يك طبقه از خان ه اش را به ما واگذار كرد.
شوهرم نيز علي رغم اينكه نسبت به زندگي سرد شده بود و دلخوشي نداشت اما روانه بازار كار شد و زندگيمان كم كم رو به بهبودي رفت تا آنجايي توانستيم يك خانه دو اتاقه اجاره كنيم و مثل گذشته مستقل باشيم . دو سه ماه بيشتر به اول مهر نمانده بود .
انديشه اينكه اگر دخترمان سالم بود مي توانست با پاهاي خودش به مدرسه برود، بر دلم چنگ مي زد و آزارم مي داد. آهم، سينه ام را مي سوزاند. دلم شكسته بود، اما راه چار ه اي سراغ نداشتم. آن روزها مصادف با ايام محرم بود.
ما مسلمان نيستيم، اما در مورد حضرت ابو الفضل(ع) چیز هایی می دانیم به همین خاطر ؛به دلم ؛ به دل شكسته ام افتاد كه به حضرت ابوالفضل شما متوسل بشوم. دختركم افتاده بود روي تختش.
از خيابان صداي عزاداري مي آمد، دستمالي كه با آن موهاي دختركم را مي بستم با خودم برداشتم و به خيابان آمدم .
دسته هاي عزاداري پشت سر هم از جلو رو ي مي گذشتند. در ميان دسته هاي عزاداري يك صحنه خيلي قشنگ ديدم . تعدادي دختر بچه و پسر بچه به سن و سال دخترمن، در حاليكه سراپا سياه
پوشيده بودند و سرشان را نيز با دستمالهاي عربي بسته بودند در ميان جمعيت حركت مي كردند. يك اسب سوار هم ميان آنها بود و مشك آبي به دوش داشت .
بچه ها كاسه هاي زرد مسي را به طرف آن اسب سوار مي گرفتند و او از مشك روي دوشش به آنها آب مي داد. دلم خيلي سوخت.
شنيده بودم كه كودكاني در روز عاشورا و در صحراي كربلا تشنه بودند و حضرت ابوالفضل كمكشان مي كرده.
تداعي آن لحظه ها با آن چيزي كه در جلو رويم اتفاق مي افتاد، شوري ديگر به دلم انداخت . دستمال سربند دختركم را انداختم
زير پاي همان بچه هاي عزادار و آن اسب .
دسته هاي عزاداري گذشتند و دستمال دخترك من روي زمين ماند . به يكباره در دلم شور عجيبي افتاد . نمي دانم چرا دلواپس دختركم شدم . دسته هاي عزاداري كه از جلويم گذشتند ، به ميان خيابان
رفتم و دستمال را از زمين برداشتم . دستمال، خيس و گلي شده بود . نيت كردم همان دستمال را به عنوان تبرك به خانه بياورم و به پاهاي دختركم ببندم. راه خانه را در پيش گرفتم، شوري كه در دلم افتاده بود رهايم نمي كرد.
به خانه كه رسيدم نمي دانم چرا دستم را روي زنگ خانه گذاشتم، با اينكه مي دانستم غير از دختركم هيچ كس در خانه نيست و او هم نمي تواند از جايش برخيزد ؛ اما خود به خود دستم روي زنگ رفت . دكمه زنگ را فشار دادم .
حال خودم رانمي فهميدم، انگار در حال و هواي ديگري بودم . چند لحظه كه گذشت به يكباره در خانه باز شد .
دختركم را در آستانه درديدم. او روي پاهاي خودش ايستاده بود، از شدت تعجب زبانم بند آمده بود .
گمان كردم خواب مي بينم. به اطرافم نگاه كردم، نه، خواب نبودم. دستم را روي موهاي دختركم كشيدم. نه! خودش بود. نمي توانستم حرف بزنم، دختركم مرا خيره
خيره نگاه كرد و بعد هم لبخندي بر لب نشاند و به طرف داخل خانه دويد.
وارد خانه شدم، دختركم داشت داخل اتاقها به دنبال چيزي ميگشت. غرق حيرت شدم . او چيزي را نيافت . به حياط دويد .
داخل آشپزخانه هم سر كشيد اما ... وقتي نااميد شد با حالت قهر و نارضايتي به طرف من آمد، كه هنوز بهت زده بودم و با لحني گلايه آميز گفت :
ماماني ! تو خيلي بدي ! حيران تر از آن بودم كه حرفي بزنم، پاسخي نداشتم بدهم، هيچ كلا مي برزبانم نمي آمد؛ اما دلم يك دنيا حرف داشت . چند لحظه اي گذشت تا اينكه دوباره دخترك شيرين زبانم به حرف آمد وگفت:
اگه تو نيا مده بودي دوستانم از اينجا نمي رفتن. انگار كسي اين جمله را بر زبانم نشاند : كدوم دوستات، عزيزم؟
دختركم دوباره با همان لحن گلايه آميزش گفت : همون دوستانم كه داشتم با هاشون بازي مي كردم. اين بار هم جمله اي ديگر بر زبانم نشست: عزيزم، از كي حرف مي زني ؟
دختركم كه هنوز داشت به در وديوار خانه مي نگريست و به تعبير خودش در جستجوي دوستانش بود، گفت: روي تختم خوابيده بودم كه ديدم چند تا بچه دارن تختم رو تكون مي دن. بيدار شدم و بهشون گفتم : چرا تختم رو تكون مي دين؟ يكي از اون بچه ها گفت:
پاشو بريم بازي، عموي ما مي خواد به تو آب بده . گفتم : آخه من كه نمي تونم راه برم، به عموتون بگيد بيا داخل اتاق . يكي از اون بچه ها كه كوچولو تر از من بود گفت :
عموي ما توي حياطه، نمي تونه با اسبش بياد تو ي اتاق . تو پا شو بريم توي حياط بازي كنيم.دوستانم، دستم رو گرفتن و از تخت آوردنم پايين. رفتيم توي حياط، عموي اونا توي حياط بود . روي اسبش نشسته بود . از يه ظرفي كه روي اسبش بود به من آب
داد، آبش خيلي خوشمزه بود، بعد هم داشتيم با همون دوستانم بازي مي كرديم كه صداي زنگ خونه اومد، دويدم به طرف در خونه كه در رو باز كنم، حالام كه برگشتم مي بينم دوستانم رفتن .
دختركم يكسره حرف مي زد و من هم بي صدا گريه مي كردم . چند
لحظه گذشت و وقتي او سكوت مرا ديد به آغوشم پريد و با دستهاي كوچولو و ظريفش به سر و صورت زد وگفت :
ماماني! چرا اومدي كه دوستام برن؟!
*******************
ديگر چيزي نمي نويسيم. فقط قدر اشكهايتان را بدانيد و با خودتان خلوت كنيد ... خوشا به سعادت شما با اين كربلا و آشورايي كه داريد خوشا به شما كه حضرت ابوالفضل را داريد.
روايت كننده : يك خانم اقليت مذهبي
حروف چين : مصطفي قاسمي
عاشقونه....آن شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم....تا بگم بموني آنلاين....اي فرند
ليست قشنگم......بازم آف عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....اين ياهو کاشکي ....همين
جوري بمونه....بازم آف عاشقونه....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1.فقط خالقشون از منطقشون سر در مياره! ![]()
2.فقط خودشون زبون خودشون رو مي فهمن!![]()
3.اگه يه كسي پا بندشون بشه بايد هرچي پول داره براشون لوازم جانبي بخره!![]()
4.اگه يكم صبر مي كردي يكي بهترش گيرت مي اومد! خدائيش اگه دروغ ميگم بگو دروغ ميگي ![]()